خرید بک لینک
چند روز بعد از مذاکره، والده در یک دیدار حضوری، خواستار جوابِ مطلوب و نتیجۀ مذاکرات شده بود. مطلوب، عرضه داشته که من 3 ملاک برای آقا پسر شما بیان کردم و ایشان دو تا را پاسخگو بودند و سومی رو چیزی نگفتند. نگاهی انداختم به والده که خودش تا خط پایان رفت. فهمید که در ذهنم میگذرد: «چرا وقتی نپرسیدند، به دانستههایشان اضافه کردی!» دخترک یعد از بیان این نکته، به نکتۀ مهمتری اشاره کرده بود: «اسم این جلسه رو جلسۀ رؤیت گذاشتم، هر چند حرف هم زدیم، باید بازم گفتمان کنیم.» والده هم که اهل منطق و فلسفه است، به سرعت مهر تأییدی زده بود بر این ظرافت دخترک و با اجاز

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 11:08

موعد دربی که میشود، همیشه یاد قدیمالایام میافتم. قدیمالایامی که با رفقا جمع میشدیم جایی و دربی را با هم تماشا میکردیم. الان هر کدام رفتند دنبال زندگیشان. یکی کارگر شده و مشغول کار شده و شبکار است، دیگری دکتر شده و مریض دارد، یکی علاقهاش را نسبت به فوتبال از دست داده، دیگری مغازهدار است و در مغازهاش همراه با رسیدگی به کار مشتریها، فوتبال را نظاره میکند، یکی هم مهندس ناظر است و باید سر زمین باشد. این وسط یکی هم ازدواج کرده و همسرش قدغن کرده با رفقای دوران مجردی بگردد. اما چیزی که در بین ما بود، این بود که اکثراً پرسپولیسی بودیم و چه

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 12:53

دو هفته پیش، در چنین روزی، یعنی چهارشنبه، وارد منزلی شدیم که یک عدد مطلوب و والدهاش منتظر ملاقات با مرد صیغهای و والدهاش بودند. از مدتها قبلترش واسطه، که منزلشان قرار ملاقات بود، روی مخ والده رفته بود که بیا و این دخترک را برای آقا پسرتان خواستگاری کن. والده هم این طرف روی مخ ما کار میکرد که بیا و این دختر را هم ببینیم که چند وقت دیگر محرم است و نمیشود خواستگاری رفت. این شد که وعده و وعیدها گذاشته شد و مثل هر خواستگاری دیگر، ساعت 6 عصر وعده کردیم که قدم برداریم به نیت خواستگاری، اما با این تفاوت که هر دو خانواده، در منزلی غیر از منزل خودمان،

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 16:36

داشتن یک شناخت سطحی اولیه برای طالب و مطلوب (خواستگاری کننده و شونده) الزامیست. یعنی وقتی از والدهام میپرسم که: «والدهجان! دخترک چند ساله است؟ چند خواهر و برادر دارد؟ پدرش چهکاره است؟ خودش چه میکند؟ کلاً قضیه از چه قرار است؟» نگوید: «نمیدونم، خودت برو ازش بپرس!» و یک جواب تک کلمهای برای هر کدام از اینها داشته باشد که منِ بینوا با یک شناخت سطحی وارد منزل دخترک شوم، یا دخترک با یک شناخت سطحی پای میز مذاکره بنشیند. مدتی قبل توسط واسطهای معرفی شدیم به دخترکی که این صیغۀ «معرفت اولیه» برا ما (من و دخترک) صرف نشده بود. هر چه به واسطه میگفتم

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 16:44

نمیدانم چه صیغهایست وقتی بزرگترها زیر خروارها خاک قرار میگیرند و به دیدار حق میشتابند، برکات را هم با خود به گور میبرند. این قانون شاید فراگیر نباشد، اما کسانی هم هستند که از نزدیکِ نزدیک به وضوح لمس کردهاند و به قول سینماییها زیرپوستی برایشان ملموس بوده است. پدربزرگ خدابیامرزم هر سال یک همچین فردایی یک گوسفند به زمین گرم میزد و گوشتش را میان برخی مستحقان که واقعی بودند و آبرودار و در و همسایه تقسیم میکرد و بعد هم وصیت کرد که فرزندانش این کار رو برایش انجام دهند. سال بعد از فوتش انجام دادند و سال بعدش دیدند که خرج گران است و مخارج سنگین

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 18:51

یا رب العالمین روز جمعه عصر مرکب را (به فتح میم و کاف و سکون راء) استارت زدم و با والده و همان واسطه عازم 40 کیلومتر آنورتر شدیم. ساعت حول و حوش 5 عصر بود که واسطه و والده با هم وعده کرده بودند که به منزل مطلوب بروند. مطلوبِ چهارشنبه دوست و همکارِ دخترِ واسطه بود و مطلوب جمعه دوستِ خواهرِ عروسِ خواهرِ واسطه (چی شد؟ یه بار دیگه مرورش کنید میفهمید!) از چهارشنبه تا جمعه صبح، زندگیام شده بود صیغۀ تفکر. تفکر به خواستگاری منشی دندانپزشک. تا ظهر جمعه به یک نتیجۀ کلی رسیده بودم...

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

یا ذاالجلال و الاکرام

همانطور که با برادر مطلوب صحبت میکردم، گاهی هر سه خواهر را برانداز میکردم و مانده بودم کدام مطلوب من است...

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

یک فایل تو کامپیوترم یا به اصطلاحِ فرهنگستان، رایانهام هست که اسم خودم را روش گذاشتم و تمام کلیپها و عکسها و صداها و قس علی هذا که دارم را ریختم توی این فایل. امشب داشتم محتویات درونش را دید میزدم که فایل صوتیِ ضبط شدهای به چشمم خورد. بازش که کردم و یک مقدارش را که گوش دادم، صدایِ دخترکِ معصومی در حال اعتراض به گوشم خورد. یادش بخیر، میدانستم که دیگر کار ما رو به اتمام است، همیشه صداش رو ضبط میکردم، شاید بگذارمش، شاید! صیغه نوشت: اگه شبکۀ افق رو دارین، «مدار صفر درجه» رو از دست ندین.

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

ببخشید دیر شد!

صیغه نوشت : اولا که من شرمندۀ همۀ شمام و ثانیا اینکه از داشتن مخاطبانی به این باوفایی و مهربانی و با صداقت و هر چه صفات خوب در دنیا هست، بر خود می بالم. انشالا به خواستۀ دلتون در سال جدید برسید!

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

خود سرزنی صیغهایست من درآوردی! گناهکار میشدیم که نیت میکردیم سری به مادربزرگمان بزنیم. سر میزدیم و مقداری هم مینشستیم و گل میگفتیم و گل میشنفتیم و کیف میکردیم. هر شب؛ یا لااقل 3 روز در هفته. پنجشنبه و جمعهها که رو شاخش بود. کمی که مینشستم و یک چایی مهمانم میکرد، آخرش زخم خودش را میزد: «تو که عرضۀ زن گرفتن نداری! پس کی میخوای یه فکری به حال خودت بکنی؟» این جمله ظاهراً کاری به کارم نداشت، اما باطناً پدرم را در میآورد. سری تکان میدادم، رویم را به سمت تلویزیون چهاردهاش میچرخاندم و خیره میشدم به مجریِ توی تلویزیون. به ظاهر خیر

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

اینبار هم واسطهای، واسطه شده بود. فقط معرفی، همین. واسطهها نمیدانند که تنها معرفی کافی نیست. گفتن اینکه: «اسمش فلان است و به درد شما میخورد» دردی را در بدو امر دوا نمیکند. مطلوب، همسایۀ پدر و مادرش بود، اما از چند و چون ماجرا خبر نداشت. تندتند گاز میداد و از بین ماشینها لایی میکشید و گذر میکرد و ما هم با پراید زبان بستهمان پشت سرش زوزه کشان میرفتیم. دست فرمانش بدک نبود با اینکه 40_50 بهار را به چشم دیده بود. زرنگ هم بود؛ زرنگ و فرز! منزل را پیدا کرد و زنگ را به صدا درآورد. من و آبجی و والده در ماشین نشسته بودیم. با اشارۀ واسطه، مشخص شد که د

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

خبر آنلاین باید لنگ (به ضم لام) بیندازد جلوی آرایشگرهای مردانه! زنانه را نمیدانم؛ حق هم دارم. بعد از اینکه کلیۀ اخبار روز را به سمع و نظر ما رساند... آرایشگر: من تا دیروز نمیدونستم اعتکافه! من: عجب! آرایشگر: اگه میدونستم، میرفتم سه روز راحت میخوابیدم. مشتریِ دیگر: خب چه کاریه، تو خونتون راحت بخواب. آرایشگر: تو خونه مادر بچهها نمیذاره. یعنی نگاه جدیدی بود به صیغۀ اعتکاف.

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

فعلاً یک دستی به سر و گوش این یتیم خانه کشیدم تا گرد و غبار را از ریخت و قیافه اش بزدایم. معرفت از تک تک شما در این مدت به شدت باریده است؛ نتوانم جبران کنم، دعای خیر که می توانم داشته باشم؛ خدا از بزرگی کمتان نکند!

سلام...

برچسب: نویسنده: زهرا صادقی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:19

صفحه بندی